برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 22:19
یادت
همچون مسافر خستهای توی تاکسیست
که دنبال فرصت است
سر روی شانهی من بیاندازد و بخوابد
من اما
صورتم را از سردی شیشه میکَنم
شانهام را تکان میدهم
پیاده میشوم
و تمام ِ مسیر باقیمانده را
میدَوم
به خانه می رسم ،
یادت ،
قبل از من
چای دم کرده است
پ ن :
هواي فردا؟
بستگي داره
كي كجاس؟
كي تو دل كيه؟
شايد ابريه، شايد نيس.
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 22:19
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 22:19
پ ن :
جان
میدهم
بیا
به تقاضا چه احتیاج ..؟
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 22:19
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14
همين؟
بيايى و بزنى و بروى و ببخشيد؟!
نه جانم!
با يک كلمه
هيچ چيز مثلِ اولَش نميشود
بايد وجود داشت
بايد ماند و جبران كرد
"ببخشيد" را همه بلدند؛
مثلِ نقل و نبات به زبان مى آورند...
چيزى كه قحطى اش آمده
همين "ماندن" است
همين "جبران" كردن...
♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ ساعت 18:35 توسط آرامش:
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14
من ،
تو را ، فروختمت
به تمام خاطرات خوب !
من ،
تو را ، بی نیاز شدم ؛
به رسم تمام نبودن هایت !
من ،
تو را ،
بی تو ،
زندگی میکنم ؛
این روزها ...!
پ ن :
فرق من و زندانبانم را میدانی؟
زمانیکه پنجره ی
کوچک سلولم را باز میکند،
او تاریکی و غم را می بیند
و من روشنایی و امید را.
دید شما بسیار مهم است!
زیبا بنگرید...
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 4:14